رضا قليخان هدايت
1510
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شهاب حزمش جويد دل سپهر برين * براق عزمش پويد طريق كاهكشان فروغ رويش بخشيده نور بر خورشيد * هماى رايش گسترده سايه بر كيوان به مغز همت هوش و به فرق عزت تاج * به چشم بينش نور و به جسم دانش جان به مدرس هنرش رازدار صد ادريس * به روضهء شرفش آب يار صد رضوان به فور جان سپرد خصمش از يكى ديدن * كه ضرب اين به نگه دارد آن روان به دهان زند به لوح قضا هر زمان چو نقش رضا * هماره لا جرمش بر قضا بود فرمان سپهر بر سر ايوان رفعتش به مثل * چو قبهاى كه فرازند بر سر ايوان تو آن رفيع جنابى كه رخش قدر ترا * فراخناى جهان تنگناست در جولان سپهر مهر ترا جسته همچو جان به كنار * زمانه عهد ترا بسته چون كمر به ميان سخن براستى آوردهام ثناى ترا * كه راست مىنرود تير كج به زور كمان مجو ز نام و نشان رهى كه از بد خلق * گسستهام از نام و رستهام ز نشان ز ديو نفس بسى عاجز است به طبع سليم * گريز نيست چو دانا هراسد از نادان جهان چو دير نپايد نكوتر آنكه مرا * به حكم راى به زودى سر آيد اين دوران چو مرد مرد همه مردمى بهجا ماند * كناره كن ز بدى تا نكو رهى ز ميان مرا به كهنه و نو جاى اعتماد نماند * كه قانعم به چنين راى پير و طبع جوان به بزم كام كفايت برم به عيش خيال * به خوان دهر قناعت كنم به لقمهء نان تو را به حكم تعبد قبول دين بايد * به دير و كعبه نه فرقى چو سجده بر يزدان به رخش بىخبرى دادهاى عنان هوس * ز جهل ساختهاى گوى و از هوا چوگان سمند بىخبرى كوى و پهنه جهل و هوا * بر آن سرى كه رهى تندرست زين ميدان چو سر ز باد غرورت پر است پندارى * كه بر وجود تو تنگ است اين فراخ ايوان چو ؟ ؟ ؟ سر ز نشان هستى تهى كنى دانى * كه كم ز مورى در صحن اين كهن كيهان به خويشتن همه دارم من اين سخن نه به غير * كه مر مراست به اعمال زشت خود اذعان همه ز سوز دل اين نغز گفته آوردم * كه از بخار طبيعت نگفتهام هذيان در مدح استادى ميرزا محمد تقى صاحبديوان گفته مدح نگويد زبان به صاحب ديوان * زان كه چه گويد به مدح دانا نادان